تبليغاتX
لبخنــــــد - نيشخنـــد - زهرخنـد . . .
( انسانها، مي آيند و رنج مي كشند و مي روند )
 

ســــــال ســــــیاه دَه ســــــاله شــــــد !

 

و مــا همچنان دل خوش کرده ایم . . .

 

  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/11ساعت 10  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

دیروز برای دومین بار به تماشای فیلم " کتاب قانون " رفتم. این فیلم به بررسی دستورات ارائه شده در کتاب آسمانی مسلمانان – قرآن – می پردازد و اینکه چگونه جامعه ی مسلمان ایرانی علی رغم دسترسی داشتن به بهترین کتاب قانون زندگی، دچار بیشترین بی قانونی است ! " کتاب قانون " درباره ی مسلمانی ما ایرانی ها قضاوت می کند و نمایانگر فاصله ی بسیار زیاد رفتار ما با اعتقادات دینی مان است ! بی شک " کتاب قانون " آئینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است؛ از دینداری مان گرفته تا کارکردن و داد وستد و حرمت شکنی باورهای دینی مان ! تاثرعمیقی بعد از تماشای این فیلم، وجود هر ایرانی را فرا می گیرد؛ چون به نظر نگارنده، نه تنها دربیان این داستان واقعی و طنز آلود، سیاه نمائی نشده، بلکه تنها گوشه ای از مصائب جامعه ی بیمار ما به تصویر کشیده شده ! و در انتها چه تلخ می نماید این بیت از غزل زیبای  "حضرت حافظ " که می فرماید:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش     بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 15  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

ی ل د ا

پ. ن. : به نشانه ی وفاداری به فرشته ی روشنائی، تا صبح بیدار می مانیم و مرگ دیو تاریکی را جشن می گیریم . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 18  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

امروز با کتاب شعر سرکار خانم "رویا شاه حسین زاده" تحت عنوان « قرمز همیشه انار نیست » آشنا شدم. این کتاب از طرف ایشون و توسط دوست بزرگوارم، جناب آقای مهرداد نصرتی، به یکی از عزیزترین دوستانم هدیه شده بود. جناب نصرتی در وبلاگ خود می نویسد: "این مجموعه ی شعر، روایت دردهای روایت نشده ی همه ی ماست؛ اونقدر که با خوندن هر شعر، حس می کنی که دلت می خواد شاعر اون شعر خود تو بوده باشی و . ." به راستی که حس زنانه ی غریبی در این اشعار وجود داره:

 

چه بی تفاوت زندگی می کنند

آدم ها

بی آنکه بدانند،

در گوشه ای از دنیا

تمام دنیای کسی شده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 18  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

شب بود، اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می کند. او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه به موهایش ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود گلد می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند؛ چون او با پطروس چت می کرد. پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. روزی پطروس دید که سد سوراخ شده است، اما انگشت او درد می کرد، چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود؛ اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده است، اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. او چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. تمام مسافران و کبری مردند؛ اما ریز علی بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم، همسر ریزعلی، مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد . .  

* بر گرفته از سخنرانی دکتر انوشه ( روانشناس ) در دانشگاه علوم پزشکی ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 19  توسط آرش بابائی Arash Babaei  | 

 

روزگاری است که :

دود در " مزرعه ی سبز فلک " جاری است ،

تیغه ی نقره ی " داس مه نو " زنگاری است ،

و آنچه " هنگام درو " حاصل ماست ،

لعنت و نفرت و بیزاری است !

.

.

غزل حافظ می خواندم :

« مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو . . . »

 

* گزیده ای از شعر فریدون مشیری با اندکی تغییر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 21  توسط آرش بابائی Arash Babaei  |